تبليغاتX
"نور آیینه ی دیگر من است"



           

من برای بادبادک نقشه ها کشیده ام

رهسپار جاده ای

رنگ شب بریده ام

خاطره؛

نسیم سرد لحظه ها

بر تن دو دیده ام

پا به پای حادثه

دست در دو دست کودکی

تا که پر نبودم سراسر ازغبار خستگی

کوچه به یاد من نفس زنان

هر قدم به رهروی تمام وقت

حس غربتی که طعم آن

زندگی به کام خود ندیده بود؛چشاند

 تا محبتش همیشه با من است

هر شکوفه پیک من برای اوست

من به یاد لحظه ها

آخرین کلاس و من کنار پنجره

توپ من همیشه گل

سرمربی و همه مجذوب بازی من اند

هر شکوفه پیک من برای اوست

حادثه خبر نمی کند

آسمانم تیره شد

این سیاهی بهر چه مرا بخواست؟

و این سکوت؟!!!

آری این سکوت هنوز همسفر ماجراهای من است

گویی این صدا صدایی آشنا تر است

((زندگی خلاصه تر))

چشمانم از پنجره جدا شدند

زنگ آخرین کلاس درس

آری این سکوت به خیال خود پا به پای من

لحظه ها برایم تیره تر کند

من برای بادبادک نقشه ها کشیده ام

او تمام روز صدای بی صدایی من است

روی پشت بام خانه ام

او به جای من نشانه است

 

 

لینک مطلب| نوشته شده در 88/04/12ساعت 14:44 به قلم آشنای دیروز |



دیده ام پر از نشاط آخری

این قفس ،ترانه ساز

بی من آشیانه پر ز درد

قلب آسمان گلایه اش شب است

من چه؟

با سکوت شروع کنم؟

قصه ام

صدای جیرجیرک

زیر نور ماه

این نگاه و بغض و آه

آخرش فرو کشد به مرگ

تن دهد به خالی هوس

رنگ زند به دیدگان ماهی در کنار جوی

 

لینک مطلب| نوشته شده در 88/04/12ساعت 14:35 به قلم آشنای دیروز |



 

گاهی خاطرات ما

بغض یک ترانه ی غم اند

برف می شوند در حضور سایه ها

در تمنای بی کسی به دل

چون به بام خانه می کنند سکون

حس تنگنای روزگار

قطره قطره ذوبشان کند چنان

دیده،ابر لحظه های بی کسیت

اشک می شود دریغ

بی ترانه پر سکوت

رمز عاشقانه می شود نهان

 

لینک مطلب| نوشته شده در 88/04/12ساعت 14:30 به قلم آشنای دیروز |



     god

به من مي گن يک عاشق

نگاه گرم خالق

به دستاي کوچکم

به کودکي که گم شد

تو قلب اين محبت

به حرفايي که مردن

با ديدن اين حکمت

سراغ بعضي ها رفت

بقيه هم جا نموندن

خواستن برن کنارش

هنوزهم وقت نکردن

مي گن تو زندون غم

پرواز کردن محاله

خودش بياد ببينه

خوشبخت شدن خياله

بعضي ها هم نگاشون

فقط تو آسموناست

مي گن آخه اينم شد خورشيد؟

قشنگ تره که ابر سفيد

بايد شب بياد و ستاره

چون ماه دووم نداره

يه عده خيلي خستن

از هر چي که نيازه

اما خداوند گفته

چارش راز و نيازه

بعضي پر از گلاين

شب و روز شکوه دارن

مي گن زمين که مال ماست

خدا هم نگهدار ماست

پس چرا همش بهار نيست

همه جا سبزه زار نيست؟

يه عده بي ادعان

همش دنبال شکر و دعان

داشتم مي گفتم که منم عاشقم

خيلي شگفت زده از کار خالقم

مي گن که هر کي عاشقه پرندست

بال که مال آدم نيست

فقط مال فرشتست

بالاي من ذهنمه

پرواز ميده روحم و

تا اون بالا بالا ها

جايي که توش خدا هست

هر چي بخوام همون جاست

نيازي نيست برگردم

به اين جايي که هر لحضه ام

از سر تا پا پر دردم

لینک مطلب| نوشته شده در 88/04/12ساعت 14:19 به قلم آشنای دیروز |



                       flower

می شود به آسمان ستاره شد نشست

در افق فروغ دیده گشت

گاه بود و گاه مخفی از نگاه

دور از این هوس که می شود یک شوق

بی شک این طلوع می شود تمام

انتظار می کشد پرده ی سیاهی بر زمان

چشمک ستاره می رسد ز راه

حبس می شوند سکوت ترس به این حضور

می شود ستاره بود به آب

بی صدا و بی رمق

یکه و تک به بعد خویش

رنگ باخت به موج

محو شد با طوفان و باد

می شود در آب ستاره شد

دور بود از هیاهوی دیگران

با دلی مثال بحر

دل سپرد به این نیاز

عشق شد به عشق او

۱۰۰به100ستاره دید و بود

این چنین به خاطر حضور او

او که آشنای این دل است

گر چه دوراست از نگاه

خامشیست صدای لحظه ی نبود او

این حصار به دور زندگی

دست های محبت و ایثار اوست

اوست که دیده اش به آسمان

تک به تک ستاره های زندگیست

                   

لینک مطلب| نوشته شده در 88/04/11ساعت 13:58 به قلم آشنای دیروز |



             

بگذار آسمان گریه کند در آن زمان که ستاره ها خوابند.

این چشم های پلید را بگذار ابر ها در خود محو کنند.

بگذار بشنوند که مرگ بیدادگر رویاهاست.

و خستگی همان لحظه های انتظار گریبان گیر بی کس می شود.

جان تو فراتر از آن است که کاسه ی صبر بی فروغ گردد.

باور نمی کنی؟

لحظه ای بایست و به پشتت نگاه کن.

ببین رد پایت چه چیزی را دنبال می کند؟

با تو می آید و می آید و به تو می رسد و می پرسد:

مقصد نهایی تو هستی؟

پاسخ تو این است:

ادامه خواهم داد.

 
 
لینک مطلب| نوشته شده در 88/04/11ساعت 13:35 به قلم آشنای دیروز |